بهانه زیبای من برای شب تنهاییم سلام به وساطت نگاهمان به آسمان به تهمت بی جامگی دریا به منظره زیبای تنفس هوا به مخمل سراب عشق به جنون لبریز عشق به دستان تنهای من به زیبایی پر شاپرکها سلام سلام به تو... به زیباترین بهانه من برای زندگی... عبور سایه درختان را ختم کلامم نساز...دور میدان جهان می گردم کلاغها را دانه می دهم تلنگری به خیال می زنم فاتح و پیروز عشق و نفرت می شوم بی سروپا، تهی از خویشتن به دنبال تو می گردم فرصتم ده نه به اندازه سکوتت بلکه به وسعت گام کودکی که می خواهد ایستادن را بیاموزد... من همانم که روزی به حد همه تنهاییهایت مرا یافتی... اینک سرگردانم کردی میان هزاران تن بیدار که زیر آفتاب به جنجنال روزگار دل خوش کرده اند و من تنها به تو می اندیشم... به کدامین حنجره تورا صدا زنم؟... با کدامین حضور تو را بطلبم؟ می دانم لاجرم به دورترین خنده هایت رهسپارم می کنی بدان آنگاه در در سایه خویش مرگ مرا دفن می کنی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |