تا بگشودم چشم خاطره تنها مانده بود. گذری از یاد دوران مرگ سلولهای خاکستر نشین مغز تنها سایه ای به یاد داشتند. دیگر تو نبودی. زمان گذشت آدمیان خسته و شادان روزگار گذراندند و من به خویشتن نگریستم. تنها خاطره تو به یادم مانده بود و سوختم. ساختم بی آنکه تو بدانی اما خاطره ات را فراموش نکردم. نتوانستم. نخواستم ببرم تو را از یاد تنها به یادگار من ماندی تنها به خاطره ام بمان تنها خاطره ام باش...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |