تبليغاتX
...دستانت را خواهم شاپرکم

سلام به همه شما دوستای گل خوبی که همیشه کنارم موندین و در همه

 خاطره هام منو همراهی کردین.واسه نوشتن و احساس دادن و واسه بودن

 و نوشتن همه حرفهای دل و درد دلهای ....اومدم بگم که امشب هم

 خوشحالم هم یه غم سنگین روی دلمه.خوشحالم که مجوز چاپ کتابم رو

 گرفتم.  تهمت عشق . امروز . ساعت ۱۰ صبح مهر پای کاغذی زده شد

 که احساس کردم چقدر توی همه رویاهای بچه گونه و دنیای بزرگیم

به دنبالش بودم و حالا می تونستم کاغذ رو بو کنم.مثل اون روزهایی

که کتابای نو واسه مدرسه می گرفتم و بوی کتاب رو دوست داشتم و با

یه احساس زیبا جلد می گرفتم و...و امروز لمس کردم همه اون حسی رو

 که می نوشتم و حالا قراره که همه اون حرفها و خلوت خالیمو

 داشته باشن.و اینکه یه غم بزرگ روی دل کوچیکم مونده....اینه که

کسی که همش توی زندگیم بهم امید میداد و نفس بودنها رو بهم هدیه

 می داد....فقط می تونم بگم خاطرش تا به ابد واسم سبز می مونه...

در هر صورت از همه شماها هم واسه اینکه تنهام نگذاشتین و بهم

روحیه دادین سپاسگذارم.به امید روزی که بتونم جبران کنم.یا حق...

در ضمن یادتون نره که واسم شیرینی بگیرین.درسته که کتاب من

مجوز گرفته اما شماها باید شیرینی بدین....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


                           

   من...

   تو...

   بوسه ای برای ماه...

   و آخرین بدرود...

   هر از گاهی

   چند نقطه...

   بی کلام...

   ساده...

   پچ پچ...

   نخند...

      و آخرین لحظه ها ، چندی اشک از جنس خداحافظی...

   دستان ، تهی شده تنهایی

   چشمان نمناک و دل بیقرار و آتشکده

   صدا چه آرام می خواند نامم را

   نای تاب آوردن نیست

   مجال گریز می خواهم از وحشت اخرین شنیدن ها

   می خواهم نشکنم

   بغضم را در خفقان دلم خاموش می کنم

   نمی گویم خداحافظ...

        تنها به امید دیدار...

   خاطره هایم کجایند؟

   کاش نمی سوختم از آنچه محبت کردم

                                          و به تاراج بردند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   محبت کردم ، بی آنکه بدانم دل ندارد...

   احساس کردم ، بی آنکه بدانم احساس نمی داند...

   باختم بی آنکه بدانم برنده بود...

   غریبه بود و من آشنا خطابش کردم...

   اینک افسوس  ، تنها کلامم...

       کاش باور می کردم مردگان دل ندارند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


افزودن سايت يا وبلاگ شما به 150 موتور جستجو