
می شکنم
آرام...آرام...
آهسته...آهسته...
بغض فرو می رود
در حنجره ای بسته.
چشمان ، بسته
بگذار هر آنچه می خواهند بگویند
حرفهای خیالی و تهی از بودن
ـ مر دم ـ
آه که چه بیهوده
ایشان
ـ مردم ـ
ریسمان می بافند
ـ حرفهای پوچشان را ـ
ـ تهمت ـ
چقدر دوریم از دریا
چقدر خالی هستیم از آسمان
چقدر ما دلخوشیم...!!!
بگذارید اندکی دلخوش حرفهای نا خوش باشند
نه برای خود که خوشایند است !!!
بل برای من . تو . ما...
نا خوشایند...
بسی نا خوشایند...
ـ تهمت ـ
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |