سلام... باز هم یه سلام بی نقطه.آغاز می کنم اما طلب پایان داری می دانم... بگذر و بگذار تا اندکی مجال یابم... نه برای تو... بل برای دل شیدایی خود... سر به شیدایی زنجیر مویی زده ام رسوای دل خویش نزد دل خویشتنم... ندانستم کجا کم گذاشته ام؟ مگر نه آنکه دنیا را به دنیا،خدا را به خدا و هرآنچه را به خود وا گذاردم، فقط به خاطر تو؟!... آه که باز هم خدایا چه می گذرد بر حال خرابم؟ کاش بازی و بازیچه بودن ، تنها رسم عروسک بازی بود می دانم سنگ را دیگر یاری نیست با دل تو... چه کنم افسون خاطراتم؟ چه کنم بیدادگر دل تنهای خویشتنم؟ بارالها چه بنویسم؟چه بنگارم؟چه درددل کنم؟ با که؟با چه؟ مگر نه آنکه همیشه روزگار را برایم محبت دانستی و آموختی؟ مگر نه آنکه گفتی دوست داشته باشم و عاشقی رسم شاپرکهاست؟ کاش هنوز می شد گفت دستانت را خواهم شاپرکم. شاید اینجا آخرین توان حرفهای مرگبار من باشد. دیگر دستانم تنهایند و شاپرکها را با من یاری نیست بگذارید و بگذرید از من... من خود را به خدا ، و خدا را به خود وا گذاردم... یا حق
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |