گاهی یک احساس می رباید تمام زندگیت را گاهی یک نگاه می برد تمام وجودت را گاهی یک تبسم می کشد دلت را گاهی یک کلام می خواند تمام افکارت را گاهی یک باور می ارزد به تمام دنیا یک تمنا،یک خواهش،یک نیاز و یک بهانه برای لحظه رسیدن. رسیدن به دستان تو باری دیگر ... شکستن یک طلسم که می گوید:آخر جاده زندگی نوشته است دور زدن ممنوع... و من اینبار تمام دنیا را دور زدم تت به تو رسم. ندانستم باورت کردم که شوق آرزویم را از من می گیری تنها با یک کلام... و من ویران تو گشتم در غربت و عزلت. هنوز در پشت ریزش اشکهایم،تو را و رفتن تورا به یاد دارم... و دیگر بعد تو تنهایی و تنهایی و تنهایی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساکت باش...هیس...صدایی می آید.رد پای موریان نیست. شبح تاریکی نیست.صدای گذر عبور پیاده پا هم نیست. بگذارید سکوت در اینجا بماند تا بدانم کیست که می آید؟ نزدیک.نزدیک.نزدیکتر از خدا آمد.نترسید. تنهایی است که به خلوتم آمده تا به یاد انتظار دیگر تنها نباشم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می آید.از روی تمام شکفتنهای شکوفه گیلاس و ساقه های زرد گندم زار. می آید از تمام امواج بلوغ دریاها و نازکی گلهای شقایق. می آید.می وزد.مرا می برد . تنهایی،مرا در آغوش رباینده خود آرام می نگرد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چه زیباست لحظه هایی که حقیقت،افسوس را غرق گذر می کند. وداع می کنم.باید بروم.بر پهنای آسمان،نقش تنهایی وانتظار را می کشم. باز بر لبانم،حس آخرین نوازشت را به یاد ایام رفته،احساس می کنم. چه سرگردانند لحظه های فریاد من. غریبانه پذیرای لحظه های آشنای تنهایی ام. از سلاله خاک،محبت بی پناه را طلب می کنم. خالصانه به کهکشان آرزوها،امید هدیه می دهم. تلنگری بر تنه بی روح ابدیت می زنم. از اندیشه هایم،ندامت را طهارت می دهم. چگونه با نگفته هایم،منصفانه در جاده ای بی رهگذر به سجده روم؟ نگاهم را نگاه کن.همچو قارقار کلاغی،پی نفرین زندگی میرود. می خواهم حریم تنهایی از سر بر گیرم.شاپرکها را به فاصله ها سوگند دادم. مرا احاطه کنید.نمی خواهم آنگاه که حریم بر می دارم، آسمان،بی حیا،به قلب خسته ام نگاه کند. آی هوا،تورا به زلالی بیرنگ آب سوگند که نشانی از صفا بده. اینجا قیامتی بر پاست.در تمام تاریکی وجودم،دست به تکبر زمین می زنم. گویا اینجا دستان متحدند تا تمام سهم مرا از محبت بردارند. نه.گویا زمین را یاری نیست.بهتر است حریم را بردارم. شاپرکها را با من یاری است...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |