مرگ را به خود مرگ واگذاردم.به تنگنای خلوتی پناه آوردم که گمانم می توان آسودگی را تجربه کرد. گدای سمج عاطفه ها،در عبور خویش،از تهمت سرنوشت پا به کاسه گداییم زد و هر آنچه محبت را گدایی کرده بودم به زمین ریخت و زمین چه حریصانه بلعید. اینک تو گوش کن.به نجوایم گوش کن.تنهایی ام را نفرین مکن. بگو گناه من از دور شدن از مرگ چیست؟ مگر نه آنکه عشق را در پستوی خانه نهان کردم؟! مگر نه آنکه دیر زمانی است که احساس تلنگری به هیاهوی خلوتم می زند؟ و چه رستاخیز پی ابدیتی می رود که من با یاد تو،بسا چه سمج وار، ترانه ای ساختم از جنس دستان تو. چه شبها که از لحظه های رسیدن به تو،طناب ساختم،به درخت انتظار آویزان کردم.همچو کودکی خود را به دست باد سپردم. اندکی از مرگ فاصله می خواهم.به دستانت محتاجم. قدری مرا به سمت باد رها کن.می خواهم کودک بمانم...


![]()
![]()


+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |