وقت عبور است.چهار راه.چراغ.سبز.حرکت. حرکت کن سرنوشت. نزنید بوق.سر این چهارراه،سرنوشت من حیران است بوق،بوق،بوق.حرکت،حرکت،حرکت،و باز چراغ قرمز.ایست. و هنوز سرنوشت من، سردرگم که از کدام سمت می توان به خدا رسید؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ماه را حصار کشیدم.همچو حسودان دزدیدم ماه را. گنجی سفالی لبریز ازمهتاب به زیر خرمن ستاره دفن کردم. نکند بیاید دست وسعت فردا برای تسخیر خانه آسمان؟ عاقبت می دانم ماه را به تاراج می برند سوداگران انعکاس نور و من باآسمان بی مهتاب چه کنم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قانون را مجازات،قانونگر را مکافات،خود را مجرمات وتو را بی محابا قانون گذاردم تا در روش مساوی مجال داشتن بدانم آیا ؟ برای نگاهت طرحی توانم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زمین برهوت،کویر خواهد شد آباد ؛ نقطه اتصال انسان ومن؛ حامی چیده شدن کدام مرگ است؟ هابیل ؟! قابیل؟! من تمدن را مصونیت دانستم و تو اشتباه را تکرار. من گذشتم از ارزشها و تو از تمام من و این درد است ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باخته ام؟! برده ام؟! برسر سروده هایم؟! واگذارده ام دنیا را به تو؟! مگر تو اهل زمینی؟! نه. خورده ام سوگند به حکم خدایی کردن خدا ندانم تو را از زمین و اهل زمین.غزل نگاهت را بگذار در خلوت شعرهایم تولدی ساز نو از جنس احساس ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنویسم؟!بنویسم چه؟استعاره کلمات را هجو کنم؟! بریزم تمام مرا از ذهن بیمارم،در کنج نگاه تو؟!گرفتارم به معضل انتظار. حبس کرده اند تمام مرا،در کشوی میزی که جوهری چشم به آمدنم خلوت تنیده است روی آن با کاغذی... دانستند کفشهایم در ک انتظار را. اما میدانم چشم به پاهایم خواهند ماند. می آیم و دانم تو تمام کلمات مرا آنگاه در خلوتی عشقی دروغین دفن کرده ای... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قانون خدا چیست؟محکوم کردن یا محکوم شدن؟ محکوم می کند .محکوم می شود. از حکمت حکم می برد و بی حکمت متهم می شود. او می داند و ما نمی دانیم بهر چه مجازات می شویم؟ اما هر چه هست خوب می دانم خدایا هنوز هم دوستت دارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزی به چشم تو بهترین حقیقت بودم. روزگار به سر آمد. بسته شد در خانه حقیقت. تو از انتهای کوچه کفشهایت را جفت کردی به سمت خویشتن رفتی. می دانستی بی آشیانم می دانستی بی همزبانم دستانم را چیدی از ساقه دستانت. دلم باکره بود و تو با آمدنت مرا مالک شدی و با رفتنت به هم ریخت تمام من. می دانستم دیگر انتظار را هم با خود بردی. اما ندانستم برایم آیا بهار چکاوکها خبری از تو باز می اورند؟! آه خدایا!دنیا چه سرای بی دلان شده است... کسی خندید.تلخ خندید.پنداشت دیوانه ای بیش نیستم. دلخوش لحظه های نوشتنم.گاه و بیگاه خواند.تلخ خندید و گفت:زیباست و زیبایی حرفش،تمام مرا شکست.او تنها بود؟نه.اگر بود چون من دیوانه بود. بهانه کرد.کسی دلتنگیهایم را بهانه کرد.حرفش رفتن بود. رفت و سوختنم را چند روزی اندک فراموش کرد. او تنها بود؟نه.اگر بود چون من دیوانه بود. کسی خندید.کسی بهانه کرد.کسی رفت. من ماندم و سوختن و حرفهای تکراری و واژه های بی بهانه. و من باز نوشتم.بگذارید خطابم کنند دیوانه است... دلخوش همین به هم ریختم کلماتم.باز بازی.باز سرگرمی.باز به هم ریختن. باز نوشتن و اسیر کردن کلمات بی گناه زبان مادری. اگر خواندی،اگر خندیدی تلخ،اگر رفتی،بی بهانه باش. دیوانگی مرا سهم رفتم ننویس.مگر دیوانگان دل ندارند؟ نگاه کن دلم هنوز اینجاست.هنوز می خواهد دیوانه باشد. نخواهم اندیشید که بیکار خطابم کنید برای این چرت و پرتها. فقط بگذارید اینجا آخرین پناه دلتنگیهایم باشد. به خدا من خدارا به خود وا گذارده ام. تنها کوله پشتی بی کسی بر شانه دارم.رمیده از آدمیان. کاش کولی دوره گرد بنوازد.می خواهم حرفهایم را با اشکهایم بشویم. دلم تنگ است.کوچک است.نازک است. هیچ کس جز سکوت اینجا،مرا تحمل نکرد. پس بخوانید باری دیگر و بخندید و آرام بگویید دیوانه است... قول می دهم اگر این حرفتان را شنیدم به حرمت سکوت اینجا باز برای دلتنگیهایم بنویسم. بدان خوشحال می شوم اگر باز بخندید و بگویید: چرت و پرت است. بدان به همین چرت و پرتهای تو هم دلخوشم. تلنگری به تنهایی ام می زنی؟می خواهم دیوانه شوم و بنویسم... بنویسم برای خود.برای فریادهای خاموشم.برای دلم که در زیر نور اتاقی کبود، آرام از تاریکی شبی که از آسمان برایم نازل می شود،می شکند،بنویسم. تو در خلوتم نیستی که تلخ بخندی و دلواپسی هایم را از آدمیان پس بگیری. تو در سکوت اشکهایم سر نمی خوری به روی گونه هایم تا بدانی محبت را هدیه کردم ، نفروختم. تو در انتظار کاغذهای دفترم نشکستی تا بدانی پایان انتظار را چه لذت دارد. اگر بی صدا صدایت کردم،بدان صادقانه تورا طلبیدم که از همین ترانه های چرت و پرتم،باز برای دیوانگی خود می نویسم. باشد باری دیگر بنویسم از آدمیانی که از آدمیان زود سیر می شوند...



![]()
![]()



![]()
![]()


![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |