اگر بودم،اگر ماندم،اگر مردم،خاکسترم بر باد دهید. دفن کنید خاطراتم را در اهرام ثلاثه و طلسمش سازید. گم کنید نامم را جایی در کویر.جایی که پای شتران رمیده به رد نمانده باشد. بگذارید بخورند گوشتم را قصابان چموش غیبت. نگذارید بر یادمانم،تابوتی بر دوش گیرند وسنگی به یادگار بر من گذارند. بروید و نماز عشق برایم بخوانید و بر من حرام کنید جرعه ای از صلوات بی دلان را. نترسید.می گویند شب اول قبر سخت است. اما من با خود تنهایی را یواشکی آورده ام.خدا مهربان است. گناه چیدن تنهایی را از شاخه می بخشد.اگر فرشتگان آمدند برای سوال می گویم: از سرزمین سکوت آمده ام.از خانواده خلوتم و آوازه و شهرتم بی کسی است... اشکها اجیرم کردند.معترفم به گناه خود.چیده ام تنهایی را زشاخه. به خدا بگویید همان شاپری تنهای شبهای بی ستاره آسمان توست که آمده. می دانم بزرگ است آنقدر که خواهد گفت: بگذارید هر آنچه می خواهد بچیند تنهایی را زشاخه. و من اینجا و آنجا( این دنیا و آن دنیا )دست دراز می کنم باز برای چیدن. کاش تنهایی نرمد از روح خسته آزاد شده من.تبسم نگاهی اینجا و آنجا دل مرا به خود خیره می کند.به هر سو که می نگرم آیت زیبایش را می بینم. تبلور عشق را هم اینجا هم آنجا می توان دید.آری خداوند عشق را آفریده است. خدا هم عاشق است که بخشید گناه مرا از چیدن تنهایی پس خدایا بگذار عاشق هم بمانم. اگر قرار است جهنم سهم من از اینجا و آنجا باشد قبولش دارم به حکم همدلی با تنهایی و عشق. فقط بگذار عاشق تنها باشم...



+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |