و از پله های سرنوشت بالا خواهم رفت تا آنجا که دیگر نفسهایم به تمنا افتد ستارگان را خواهم چید و بر لبان ابر و سنگ بوسه خواهم زد. زیر تب باران چتر بی کسی ام را بر ذهن شکسته خود باز می کنم. نگاه غریب زمین،صدای قدمهایم را نمی شناسد. آسمان هم نالان از قصه سرنوشت من، فلسفه گمشده حس رمیده کلماتم را در دهان خود خون آلود فرو می بلعد. دستهایم را باز می کنم.می خواهم به تنش صورت آسمان ، دست احساس و نوازش کشم. دلداری دهم صبوری دهم بوسه ای هدیه به خاطره دهم چتر بی کسی ام به زمین افتاد.مبادا کسی تنهاییم را ببیند. هراس دارم از شکسته شدن خلوتم. باغ و شب تسلیم ماه و آسمان دلتنگ بی کسی ام را دیدند. رسوای تنهایی شدم اینک من هستم و معنی واقعیت عشق و محبت مهتاب و شب بی ستاره و انتظار... رسوای تنهایی شدم.دیگر به چترم نمی اندیشم. بگذار سر دهند طبل رسوای تنهاییم را.به سمت دریا می روم. قدمها،توان آخرین است. آی دریا:اندکی جسم خسته ام را تا به ابد در خود تحمل کن... هیچ کس در خلوتم قدم نزد.هیچ کس فریاد تنهاییم را نشنید. دستان به خاک سپرده شده مهربانیم را رو به آسمان مه آلود خدا بلند می کنم. و خدا کجاست؟کاش تنهایی مرا هم می دید. دیگر نه هیچ نفسی،نه هیچ کلامی.که من هیچم،پوچم،در آخر من کیستم؟ چیستم؟ که من نه سنگم و نه آهن.نه خاکم و نه باد. من از جنس اندیشه ام. نه اینجا،که آنجا از سروده های آب،مشتی بر خاک می پاشم خواب دوشیزه اشت.مستانه در گوش چشمانم از کوچه های عشق روایت می کند مرا به سراب خواهد برد؟نه.سکوت واژه ها سنگ به سرابم می زند. دوباره به شقاوت دلم،سوگند می خورم و مرگ نتهای بی کلام را در پستوی خانه خویش به گوری بی نام و نشان خواهم سپرد. صدای ساعتی خرامان،بر چکیده عمق نگاهم،لبخند می زند. و من بلند می شوم.دستانم را باز می کنم.چرخی می زنم. به لحظه های ننگ بی کسی شعرهایم پناه می آورم و خوب می دانم که روزی خواهد رسید که به پایان انتظار لبخند خواهم زد. اما اینجا این منم و نگاه غریب واژه ها و مرگ آرام عاطفه ها...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |
امشب که اومدم واسه نوشتن می خوام از همتون که این مطلبو می خونین از خدایی طلب شفا و کمک کنین که می گن خیلی بخشنده است.اگه خوندین و صداش کردین به بزرگی هر کسی که واسه خدا عزیزه قسمش بدین واسه شفا دادن.نمی دونم هر کسی چقدر بار گناه به دوش داره. نمی دونم هر کسی چه دلی داره.نمی دونم هر کسی چقدر خدا رو قبول داره اما به هر چه دارید و ندارید با هم بزرگی رو خطاب کنیم که می گن خیلی مهربونه.نیستم جای اون عزیزی که امشب برای آخرین بار دیدمش و فردا شاید خنده جوونیش به لبش باشه و بتونه دوباره این دنیای قشنگ خدا رو ببینه یا نه.جای اون نیستم که برای آخرین بار دست خداحافظی رو توی هوا تکون دادو همه رو با نگاه ملتمسش التماس دعا گفت و رفت.نیستم جای اون که امشب و هر شب وقتی می خوابه خونواده و خونه و دنیا رو برای آخرین بار نگاه می کنه و شب بخیر می گه.اما....اما درک می کنم.اما احساس می کنم.اما حس می کنم که بدونی چند روزی بیش دیگه نیستی و دنیا رو با همه خوبیها و بدیهاش به دیگرون می سپاری و میری.شاید امشب آخرین شب باشه .....پس توی این دقیقه های اخر همه دعا کنیم واسه جوونی که هنوز آروزی موندن داره.هممون التماس کنیم به خدایی که بزرگه.خدایا! امشب از دیواره های خاکستر نشین دلم اومدم واسه صدا زدن.التماس کردن.دعا کردن.نمی دونم به چی قسم بدم.نمی دونم چه جوری و با چه زبونی باهات حرف بزنم.بلد نیستم چه جوری ازت آبرومندانه تقاضا کنم.اما هر چه هست خوب می دونم که خیلی عزیزی. حتی واسه این جوونی که شاید امشب.... اما باز توی این آخرین دقیقه ها هم تو رو صدا می زنه.پس ازت می خوام شفاش بدی به حق هر کسی که پیش تو حرمت داره و بزرگه. از همه شماها التماس دعا دارم.زنده موندن هنوز حق اونه.

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |