امشب می خوام از سایه سار باغهای خاموش و مرده بگم. دستامو می گیری؟یه همراه می خوام.بذار کمی توی خلوت با هم قدم بزنیم. یه کمی از دوتا پنجره حبس شده دو دیوار بگیم. اگه یه لحظه چشامونو ببندیم شاید دیگه میون دلهامون غصه نبینیم. می خوام روی سیمهای گیتار برقصم.تو با نگاهت برام ملودی انتظار رو بزن و من به امید دستان تو بی پروا می رقصم. توی این دلتنگیها خدا رو هم صدا می زنیم شاید با کمی هدیه صبر به جشن غصمون بیاد. همیشه با فاصله قدم زدم.با سکوت همصحبت شدم. از راه دور قلبمو به دستات پیوند دادم.اما می دونم یه روزی دیوار خواب باغ، خراب می شه و من تو رو اون سمت باغ با یه بغل دلتنگی بغل می کنم. آره منم.من پرم از حادثه تلخ و غبار اتفاق. منم و این شب کهنه پشت حلقه اشک چشام. منم و این شعله خاموش خاکستر دل.منم و این فاصله و چشم خیس گیتار.. من که پر از رویام پس از حادثه پر حادثه ترم.اما یه لحظه صبر کن. سیم گیتار پاره شد رقصم نا تموم موند و قصه دستان و چشمان تو هم. همین جا توی دلم بمون تا برم کفشدوزکی بیارم تا بدوزه فاصله ها رو به هم. پس اینک اندکی با انتظار بخوان... بر می گردم... و پنجره ای که پر از رویاست و ماهیانی که چهار ستون آسمان را نگه داشته اند و آنجا که واژه ها از پایان سخن می گویند من به تو می اندیشم.تو که آغاز هر کلامی... و اینجا تشعشع آفتاب را گدایان تاریکی به تاراج می برند. و اینجا سهم من از دلتنگی چیست؟سهم من از خستگی چیست؟ گناه من از فاصله فاصله ها چیست؟خیال من از چه پر بود؟ از قاصدکی که باد را می غلطاند و به دنبال خود می کشاند؟؟؟!!! نه.خیال من سهم عبور باران از تهمت باد است. چگونه تو را صدا زنم در میعاد انتظار،از نگاه شب بیابانی که آوازهای گمشده لحظه های شعرم را بسان دریایی گسیخته از پنجره ای رو به اعماق تصویر ذهنم به خاطر بیاورد؟ آی باد...آی باران...آی آسمان... این منم و نگاه معصوم ریشه ها به دست باد تا وقت سپیده دمان ابرها مرا به رویا ببرد تا شاید سنگی بر شیشه انتظارم زند. هوا اندکی رو به سردی گراییده.باید بروم. اعتراف می کنم حسرت دیدار تو مرا در انتظار به جا گذاشته است...






+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |
گفتی چشم بگذاریم.قایم موشک بازی.گفتی تا ۱۰۰ بشمارم و دنبالت بگردم. گفتی هر وقت به ۱۰۰ رسیدم صدام می زنی.بازی شروع : ۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹-......... -۱۸۲۵-... اما هنوز صدام نکردی. هنوز منتظر صدای بلندت هستم تا باز داد بزنی و بخندی و بگی : پس چرا نمی یایی دنبالم بگردی؟مگه قرار نبود فقط تا ۱۰۰ بشماری؟ شمردم.دنبالت گشتم اما نبودی.۱روز گذشت.شد ۲ روز.روز ۳ هم و هنوز دارم توی روزهای هفته و ماه و سال دنبالت می گردم.همیشه که قایم می شدی مثل آب خوردن پیدات می کردم.می دونستم همیشه کجا میری.اما حالا به جای اون جای همیشگی برای چشم گذاشتن و قایم شدن چرا خاک رو بهونه کردی؟ رفتی قایم شی از جلوی چشام به حد شماره ۱۰۰.اما قرارمون این نبود که خنده هات رو هم قایم کنی حتی اون چشای نازتو. می دونم همین نزدیکیها توی یه گوشه از زمان قایم شدی.این قدر می شمرم تا یه روز صدام بزنی پس چرا نمی یای؟من اینجام...بدون یه روز پیدات می کنم. اون روز باید قول بدی که دیگه از جلوی چشام دور نشی و برای همیشه این بازی ترسناک رو به خاک بسپاریم... ۵ سال گذشت و من هنوز توی اون بازی قایم موشک بازی روزگار دارم دنبالش می گردم.می گن یه برادر هیچوقت خواهرشو تنها نمی گذاره.پس کجاست کسی داد بزنه دیگه نشمار.بازی تموم شد. توی انتظار تو بهترین آرزوهامو دفن کردم تا تو برگردی و حرف دلم رو بگم که چقدر دلم برات تنگ شده...و دیگه هیچ وقت تنهام نگذار...امسال هم به یادت گلی رو پرپر می کنم تا بدونی بعد تو زیبایی گل هم برام ازرش نداره... یادت گرامی و روحت شاد...


+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |