گفتی بدیها رو فراموش کنم و بنویسم : نقطه از سر خط... نوشتم بنام خدایی که دل را آفرید تا بدانم احساس چیست... سلام.حال و روزگارت چطور است؟اگر احوال این خسته را بخواهی،خوبم. نگران خلوت من نباش.دیروز غصه،برای خواب آسمان قصه گفت و ماه مثل یک حس مادر به سر آسمان رختخواب سیاه کشید.چند روزی پیش به یاد خاطره دستان تو،به سراغ خطهای دفتر خاطراتم رفتم.همه خوب بودند فقط جویای احوال چشمان تو.دلم دیشب،بارها بهانه صدایت را گرفت. گویی از خدا هم گله داشتم چرافاصله؟دیشب که خوابیدم،خواب تو را دیدم. خواب شکسته شدن صدای فاصله ها.تو بودی و من.برایم نگاه می گفتی و ترنم سکوت را سوغاتم می دادی.دستانم را گرفته بودی تا با مهربانی نگاهت،اشک چشمانم را پاک کنی.روبرویت زانو زده بودم.زل زده به چشمانت،ملتمس ماندنت بودم.گنبد کبود دلش از دلتنگیهایمان گرفته بود.گفتی بوسیدن به زیر باران را دوست می داری.چشم بستم وخواستم لب بر لبانت بگذارم اما آفتاب حسادت کرد و سرک کشید.از خواب پریدم.دیدم هنوز آسمان،رختخواب بر تن کشیده و خواب ستاره میبیند که برایش چشمک می زند.دیگر نخوابیدم و به انتظار دیدنت عهد کردم تا فردای فرداها بیدار بمانم.می دونم خیلی کار داری و باید بری تا به تقویم سر بزنی تا مبادا روزی از روزهای دیدار از قلم بیافته.فقط اینو بدون که آخر نامه ام رو با یه بغض،نقطه می گذارم و از فاصله ها فاصله می گیرم و به دلم می گم: به امید دیدار...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط <-عاطفه-> |