


امشب که قصه تو را می گویم
شاید زمین و آسمان نتواند بداند درک احساس خاطره را.
به شانه هایت پناه آوردم.سیاهی آسمان و ماه و ستاره،
به دنبال تنهایی من می گردند.عکسی از ماه می گیرم.
در کاسه خلوت خود می ریزم.
خیره به موج آب می شوم که در کاسه من فریاد خروش دارد.
کسی تلنگری به کلبه دلم می زند
مهتاب را به همدمی می خوانم:اندکی همراهم باش...
در که می گشایم لحظه ای درنگ عشق را حس می کنم.
هراس انتظار،موج آب کاسه خلوتم را می شکند.عکس ماه به هم می ریزد
و من در آن سوی کاسه شکسته خلوتم
تنها تو را می بینم با یک بغل ماه و ستاره...
تو رفتی و من بعد رفتن تو تنها ماه را به یاد دارم...


 |
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت توسط <-عاطفه->
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت توسط <-عاطفه->
|