نمی دانم نگاهم محصور کدام مهربانیت شد؟ نمی دانم دلم کجا به دستان مهربان تو سپرده شد؟ که این گونه با هر که جز تو غریبم... اما هر چه هست خوب می دانم که دوستت دارم... حصار تنهایی ام را به قامت ستاره های آسمان دلم برکشیدم تا مبادا نگاهی از درز سکوتم به عمق تنهایی ام رخنه کند. تو چگونه توانستی روزنه دلم را بشکافی؟! اینک نه به دنبال تکه ای ستاره ام که بگنجانم در عمق رخنه تنهایی خویش بلکه خیره به مهربانی های توام که چگونه به من آموخت پنجره را بگشا زندگی هنوز زیباست... و من زندگی و زیبایی را آموختم از تو و در وجود تو... اما هیچ نتوانستم بگویم به پاس مهربانی های تو جز که با صداقت بگویم و بنویسم :دوستت دارم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |
آه چقدر تشویش اینجا ریخته است.چقدر افسون سکوت غریب است. چقدر دیوارها با خود پچ پچ می کنند.گویا گلهای ریز قالی، یاد و احساس دلم را به یادگار در تار و پود خود گره می زنند. ودلم گره می خورد در دنگهای بی روح احساس. قالی منتظر دستی که بچیندش از دار و من در انتظار یک نگاه که ببالد بر قالیچه زیبای دیوار.نگاهها می آیند و می روند. زبانها می خوانند و می گویند:به به چه زیباست. اما کجاست دستی که بنوازد لطافت احساس قالیچه و تنهایی مرا؟ ملتمس نگاهها تا شاید تنهایی مرا هم در گره ها ببینند. آری.درست می بینم.نگاهی خیره شده به عمق دل قالیچه برایش دست تکان می دهم . چه می خواهد از رخنه تنهایی من؟ آیا می خواهد تنهایی ام را از میان گره ها بردارد؟؟؟!!! آه نه نه نه خدای من. او نگاهش خیره به رد پای تنهایی من نبود. او نگاهش به شیشه قاب قالیچه بود که همچو آیینه مظهر زیبایی خود را در آن جستجو می کرد. او برای خود می دید و من دلتنگ تر از همیشه به عمق گره ها خزیدم...
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |