سقف فرو ریخته به آوار تنهایی ام کمکی می طلبم بهر کمک ،اما گویی همه آدمیان در پی گمشده مال خودند. نگاه منتظر چشمانم ،گاه و بیگاه با ناله خاک آلود خاک همصدا فریاد می زند کمک.کمک.کمک. آه خدای من! چقدر اینجا دست فرو ریخته تا بیارند بیرون قالی و قاب و جسد. می دوم بهر طلب که دستی برساند یاری تا بیارم بیرون تن تنهایی خویش. آی مردم تنهایی من زیر خرمنها خاک مانده به جا... همه رفتند، جسدها به خاک ،اموال به تاراج ،دستها پی ساخت اما من ماندم تنها خیره به تنهایی خود که چگونه می تپید بهر رها شدن از زیر خرمن خاک. آدمیان خفته و گورستان سرد بیدار تا به آغوش کشد جسد مرگ تنهایی مرا تا به ابد...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |