باز دلواپس دلهره شبنم چشمانم، چهره خود را به دامان سکوت شبگردی عاشق پناه می دهم. در سایه افسون نگاه خسته ام ، باغ رویا، تنها مسافر خسته پیچکها را برایم به یاد می آورد. از شاخه های آویزان وهم ، صدای پای آشنای تو ست که سکوت آب را می شکند و چشمانم باز بر لب چشمه انتظار بهانه تو را دارند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |