می دانم چشمانم گسسته از گوشه خاموش غم پنهانم به دیوار خنده های تنگ دلت پا خواهد گذاشت از شاخه های پژمرده قصه های سردم لمس نگاهت پریشانی خواب سنگینم خواهد بود از وجود بی خبر رگهای رهایی هوا سراغ انتظار تو را خواهم گرفت و خواهم گفت به حسرت غروب آسمان که با تو می مانم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |
با آنکه از همهمه سایه ها می آیم، اما چهره ام در پشت مبهم گم شده است. تو آمدی از شب صخره های تنهایی از هیاهوی وسوسه های دلتنگی، صدایت برایم مسیحا شد و دستانت روح مسیحا می خواهم همچو خواب مسیحا برای آئینه خلوتم جاودان بمانی از وسعت چشمانت، در لحظه های شفاف انتظار ، به مرز بی حد دستانت پناه می آورم بمان برای رهایی تصویر انتظار از ذهن نمناک دفتر شعرم...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |
در پایان انتظار انگشتانم،ستاره های عصیانگر،در بیراهه لحظه ها، تصویر درونم را برای ماه به شعله می کشند. اینجا گویی میان من و تو فاصله ای است نه به بزرگی یک شب جستجو ، بلکه به بغضی که ندای تنهایی ام را در رویا کلید می زند. از میان انبوه بغض نشکسته ام دستانت صدای بغض سرمای قلبم را می شکند. بمان برای حضور خسته افکارم در حجم سنگین انتظار...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |