شب است و شقایقها در خواب شب است و چکاوکها در خواب شب است و هلهله شادی در خواب اما من بیدار آنقدر در انتظار قدم می زنم تا شاید روزی دوباره تو را ببینم چشمانم بیدار و برای خواب قصه عشق می گویند می خواهم تا سحر قصه بگویم، شاید مرهمی برای درک انتظارم بیابم اما اگر در این شب بیدار، ستاره هم، چراغ دلم شود هیچ نتواند درک مرگ انتظارم را در پنجه تقدیر بداند...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |
وقتی که بچه بودم ،پامو توی کفش بزرگترها می کردم و لباس آدم بزرگا رو تنم. تق و توق صدای کفشهای پاشنه بلند آدم بزرگا و آستینهایی که از سر انگشتای دستم درازتر به نظر می رسیدن فقط دلمو غرق شادی می کرد . با خنده هام و نگاهم به دیگرون می خندیدم . نگاشون می کردم . به خودم می گفتم : کاش زودتر بزرگ می شدم.روبروی آینه راه می افتادم . ادای معلم کلاسمونو در می اوردم و آرزو می کردم که یه روز بشم مثل اون. روزها گذشت و همچنان با حسرت آرزوی بزرگ شدن و اومدن توی دنیای آدم بزرگا غرق بازیهای کودکانه ای بودم که نمی دونستم یه روز باید آرزوی کوچیک بودن رو داشته باشم تا بزرگ شدن.هر شب که چشامو می بستم توی خواب می دیدم که بزرگ شدم و همه بهم می گن آدم بزرگ. صبح روز بعدش با خوشحالی می رفتم سراغ دنیای کودکی خودم که بالاخره یه روز بزرگ می شم.همین جور روزها میومدن و می رفتن.فقط چند روز گذشت تا اینکه یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم بزرگ شدم.اومدم توی دنیای آدم بزرگا. همون دنیای رویایی.ترسیدم.لرزه به تنم افتاد.آخه برام تازگی داشت.به پشت سرم که نگاه کردم دیدم خاطرات کودکیم سالهاست از من فاصله گرفتن.خواستم برگردم و برم دنبالشون اما هر چه می دویدم اونا دورتر می شدن.اونقدر دور شدن که فراموش کردم روزی بچه بودم و کودکی و خردسالی بازیگوش. دیگه بی خیال کودکی شدم.اومدم ببالم که آدم بزرگم.سرمو بالا گرفتم و شونه هامو عقب دادم و سینه به جلو.قدمها رو محکم بر می داشتم و افتخارم این بود که بزرگ شدم.دیگه حالا نگاههای بیشتری به دنبالمه و همه می خوان بدونن که کی هستم و چی هستم.دیگه اینجا تنهایی رنگی نداره.هزاران روز قدم زدم . میلیونها ثانیه به آدما فکر کردم.دیدم این دنیای آدم بزرگا که می خواستم بیام توش همه به فکر خودشونن و کارهای خودشون.هیچ کس به دل کسی نگاه نمی کنه وحتی گاهی وقتها ندیده می گیرنش و زیر پاهای بزرگشون لهش می کنن. دیدم این دنیای آدم بزرگا نمی دونه حس چیه . احساس کدومه.نمی دونن مهر و محبت و علاقه و دوست داشتن به چی می گن.دیدم اینجا تنهاتر از دنیای کودکی ای هستی که خردسالانی چون خودت با اینکه نمی دونستن تنهایی چیه اما تنهات نمی ذاشتن. دیگه خسته شدم.آفتاب حریص آدم بزرگا تنمو داغ کرده بود.نشستم زیر سایه درخت بی کسی.همون جایی که روزی با دنیای کودکی خیالی داشتم.آه خسته صدایم افکارم رو سوق داد به روزهای کودکی.دیگه حالا که بزرگ شدم پارک رو یه جور دیگه دوست دارم.اونجا خاطرات بچگیهامو برام زنده می کنه.سرسره بازی و تاب تاب سواری.موهای همدیگرو کشیدن و سنگ به هم پرتاب کردن.چه بی ادعا می بخشیدیم . چه بی منت گذشت می کردیم.چه ساده و بی بهونه قهر می کردیم و چه عاشقانه پس از گذشت چشم بر هم زدنی به آغوش کودکی هم پناه می اوردیم.چه بی تکلف و بی آداب غذا می خوردیم . چه بی باک به جنگ خیالی دشمن می رفتیم.چه وسوسه آمیز به باغ همسایه سرک می کشیدیم و گل مریم برای هم می چیدیم . چه پاک و ساده دوست می شدیم . با همون حس کودکیمون خوب می دونستیم دوست بودن خالصانه یعنی چی.حتی بهتر از بزرگترها. دوستیها نه هوس بود ونه خیانت.عشق ورزیدنهامون پاک بود و بی غل و غش.در دنیای پاک کودکی چه صادقانه با هم عاشق می شدیم.دیگه حالا دلم تنگ شده برای برگشت به یه روز از اون روزهای کودکی که کودکانه فکرمی کردم که کی می شه بشم یه آدم بزرگ؟ یه روز حسرت می خوردم که کی بزرگ می شم و حالا حسرت بیشتری می خورم که کاش یه لحظه کودک می شدم.از دنیای آدم بزرگا خسته شدم.دیدم هیچی جز خیانت و دروغ و رنج و مشقت توش نیست.خوشا به دوران کودکی که کودکانه دل خوش می کنی به عروسکی پارچه ای و توپی پر از هوا.چقدر خسته شدم از این دنیای آدم بزرگا.کاش باز می شد سکوت وهمگین دلتنگیهام از دنیای آدم بزرگا منو به دنیای کودکی خردسال مهمون کنه...کاش...کاش..کاش...



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت توسط <-عاطفه-> |