اصلا چکار به کار من دارید؟ دارید رو به دریا از دریا سخن می گویید؟ من که سالهاست از پی پسینی خلوت از خواب شما و تعبیر همین چرت و پرت بودن بریده ام ولم کنید بروم سیگاری بگیرانم بروم کنار خیابان از کسی ساعت قرار دریا را بپرسم بروم بکویم دوست زیبا، چرا تنها ترانه می خوانید؟ من هم بلدم زندگی کنم به خدا من شاعرتر از بعضی بزرگان به باران نگاه کرده ام خوب دوست دارم از حدف آدمی یا وهم آسمان فاصله بگیرم به شما چه مربوط که ما پاکیزه از آواز عشق زاده می شویم؟ سرشت ستاره همین است همانطور که مثلا سرشت سنگ باورتان می شود که من بریده باشم؟ من از باد بر آینه بریده ام از امید این آب رفته بر جوی که دیگر به خواب سرچشمه باز نخواهد گشت من اهل صراحتم لهجه آب از آب سخن می گوید تعبیر تشنگی حدف دیگری است اجازه می خواهم اندکی آسودگی را تجربه کنم حالا سالهاست گاهی اوقات از دوست دانای خود از همان راه بلد رویای گمشده سوال می کنم: پس کی وقت رفتن فرا خواهد رسید؟ من خسته ام خسته از آینه، از آدمی، از آسمان مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه زاد یک پرنده جا مناده از فوج باران خورده بی بازگشت تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟ من بریده ام بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب بریده مثل باد، باد خسته به بن بست نشسته دی ماه بریده مثل تسبیح دوره کردی کور بر سنگفرش بی چراغ حالا هی بگو برو خانه چراغ بیاور! دروغ می گویم؟ هی دوست دانای من ! فقط بگو کی وقت رفتن فرا خواهد رسید؟؟؟ این شعر از شاپرک مهربونم بود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
کوچه ها با تو هوای آبی می گیرن .دل قطره ها می گیره از موندن به زیر بارون. میسوزه بال گنجشکها برای پرواز. نمی گیره کسی در این ددی زمانه احوالم. من خموش.زبان قدرت تکلم می خواهد و آسمان فرصت بارون. حالا من و آسمون خواب می بینیم... قسمت آذر ۱۳۸۴ بازم یادت نره...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
یادم می یاد
خاطرات کودکی ام از لابلای عکسهای ترک خورده
چکیده شد.
یادم می یا د
روزی مدرسه سر آغاز حرف زدنم بود
و دوستان گلدان خاطراتم.
یادم می یاد روزی قصه شکست و برد
در من و تو به معنا رسید.
یادم می یاد اشکهایم
خط نامه ام شدند.
نام تو سر آغاز لوح دفترم و یاد تو هدیه من به غرور خاک.
یادم می یاد دست من در لابلای گیسوانت
ترانه قلب حقیقت را سرودند.
چشم به راه آمدنت می مانم
که بشکنم ماتم را
بیاویزم عشق را
از سر دریچه خاطرات سبزم.
نامت را تلاوت می کنم با یاد موج
که چه آرام در بستر گرم ساحل به اسایش می نشیند.
یادم می یاد
نخواهم برد تو را از یاد
که یاد من قامت غربت لحظه هایت است...
قسمت آذر ۸۴ یادتون نره....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
خانه با تو گل می طراود
و با تو درخت معنای رویش می پذیرد.
با تو عطر یاس قیمتی می شود
و اطلسها ندیم بهارم.
با تو آشیان گنجشکان باور جاری رود را می فهمند.
با تو غربت برای من عادت می شود .
شمعدانیها پر گل تر از همیشه بی قرار آمدنت.
با تو دلم می خواهد بنوازم آهنگ پر شور وصال را.
با تو کوچه عمری سرشار از خاطره می شود
و خانه شبها به آسمان می نگرد تا ستاره ها هم به خاطر آمدنت
بیدار بمانند.
با تو گلهای آفتاب گردان همدم همصحبتیهایم می شوند.
شانه هایم در وجود تو معنای ایستادگی را تفسیر می کنند
و بی تو
دلم از همه این غربتها می گیرد...
قسمت آذر ۸۴ فراموشت نشه...یه سری بزن...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
خدایا!
واژه ها را گم کرده ام.به غریبی لحظه ها خزیده ام نمی دانم نهایت سرنوشتم به کدامین بیابان خواهد خزید یا به کدامین دره سرازیر خواهد شد؟
همصحبت صدای کلاغها می شوم تا در وانفسای تکاپوی دلم خدایا تو بدانی که مرهمی بر زخم کهنه و دیرینه قلبم نیست.
خدایا!
می خواهم بگویم از آنچه دل بستم و شکست.از آنچه رخ خندیدم و اشک شد.خدایا! می خواهم حرفهایم را پیدا کنم تا گره گشای عقده های طومار شده دلم باشد.
می خواهم دستانم را میکده سازم اما دریغ که کس ندانست قدر می ناب وجودم را که از جرعه عاطفه نوشیدند ونوش دارویم را بعد از مرگم برایم هدیه آوردند...
خدایا!از این سنگینی غربت دلم می گیرد.می خواهم بنویسم از تو ای خدا.از تو هم گله دارم.از تو که قضا و قدری.از تو که رحمان و رحیمی.از تو که میان من و غم فاصله ای آفریدی به سر سوزنی نه به شایستگی یک گام.لحظه ای آرامش می خواهم.می خواهم نخوابم تا سحر گاهان شاهد ریزش اشکهایم باشند.می خواهم داد بی کسی ام را بر سر تو زنم.می خواهم با تو گویم.تو که فقط گوش شنوا و ناشنوایی.ملحدیم را به حکم بی سرانجامی سرنوشتم ببخش.دلم تنگ است .تنگ حتی برای شنای یک ماهی حوض.حتی برای رقص نور ماه.حتی برای شنیدن صدای خاموش قویها.حتی برای تنفس یک باور.میخواهم به گوشه عزلت خود بخزم و بنویسم و بنگارم نقش حکاکی شده سرنوشت خرامان شده ام را.خسته ام.خسته از دلنگرانیهایم .خسته از نداشتن امیدهایم که چه بی هدف ره به سوی نهایت بی امیدی سرک کشیدند.می خواهم باشم برای کلامم.برای کلامی که هیچگاه همصحبتی نیافت و در خاموشی تلنگر دیگران به مرگ کلام خویش بیاندیشم.
خدایا!
به راستی کجایی؟در گوشه های کدامین قصر و کاخ؟یا میخانه و دیر؟ یا معبد و کلیسایی گمنام؟یا گدا خانه ای و ویرانه ای؟یا کدامین گیاه و نبات؟کنج منزل کدامین عرب و عجم؟در میان کدامین وادی؟بر روی کدامین عرق سرد جبین؟ در میان کدامین حد فاصل روز یا شبی تاریک به تاریکی سرنوشت من تو را بیابم؟
امشب که می نویسم نه سیرم و نه سیراب.روضه خود را خود برای خود می خوانم .در عزای خود می گریم.مرثیه می سازم و بودنم را به سوگ می نشینم تا ارتحال ثانیه ها عمرم را هر چه زودتر به اتمام رسانند.می دانم اگر بخوابم باز صبحی دگر و طلوعی دگر.باز فاجعه سرنوشتی نوشته شده دگر.باز حکایت و روایتی نرانده شده دگر که من در فردایم آن را خواهم سرود.باز من خواهم بود و قصه من بودن.باز باور عطشم خواهد بود و رنج های به آخر نرسیده ام.باز صبورانه به فردایی اندیشم که ندانم سرنوشتم چه خواهد ریسید و من چه پنبه خواهم کرد؟باز در فردا راز نبودنم را روزی خواهند نوشت و آن وقت من دیگر من نخواهم بود و افسانه بودنم آخرین برگ ورق خورده دفترم خواهد شد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
خدایا! امشب قدری با واژه ها خلوت کرده ام آمده ام به کلبه دلم سری بزنم خدایم خوابیده است و بندگانش در بستر آرامش برای رویاهایشان لالایی می خوانند. از آسمان تاب گیسوی ستاره می بافم به گردن تنهایی می آویزم. تنهایی را چه بنامم؟ دخترک یا پسرک؟ بهتر است بگویم هیچ کدام. شاپرکها خوابیده.ماه خوابیده.زمین و آسمان هم خوابیده. اما من بیدار و دلم شیدا. آتش تنهایی دلم شعله به خرمن آرزوهایم می زند. در ژرفای یک خیال در گرداب تبلور یک رویا تکیه داده ام به دیوار بی کسی . چقدر اینجا بوی غربت می آید کاش در این شب بدون خنده ام بودی تا بغض کودکی ام را در آغوشت باز می کردم. کاش از کوچه بی نهایت فرداها برای اندوه وسعت تنهاییم با من می ماندی..... با من بمان شاپرکم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |






شانه هایت را می خواهم برای نمناکی چشمانم
برای کرانه شوره زار دلم
می خواهم قدری سر بر شانه هایت گذارم
قصه شاپری و شاپرک را برایم بگو می خواهم به شکار ستاره ها روم
آنجا که همزادم در افسانه جادوی بیداریم روی شاخه باور افکارم صدایی می زند
من چشم بسته به آغوشت
تنها به ساحل بی مرز عطر نفسهایت مهاجرت خواهم کرد
بگذار قدری شاپرکم سر بر روی شانه هایت گذارم
خسته ام
از آن سوی شکستگی آمده ام
گسسته از خواب شب به یاری غمهای دلم آمده ام
بگذار در لحظه های سرد زندگی ام
گرمای آغوشت
تنها پاسخ سوالهای بی جوابم باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |


دلم گرفته است.
لمس انگشتانم را
بر روی پوسته تاریکی شبی می کشم.
از جاده ای خاک آلود سراغ سکوت غم را می گیرم.
بوسه های داغم شعله سرکشی دارد
و چشمم شب رنگ گریه.
سینه ام حرارت تب یک زندگی و دلم دفتنی بدون سرودی نسروده.
آوایی می آید .
در این شوره زار دلم
خود را اسیر قلب کوچکم می کنم.
با خود به سختی راز می گویم
گونه های تب دارم
در پشت شیشه های پنجره ای بسته می لرزد.
می خواهم نخوابم تا سحر
تا جایی که ناله من مهر خموشی را برای ضربه های ساعت
به زمان هدیه کند.
تنها نشسته ام
آن سوی آسمان
روی بالهای یک شاپرک
نقش قدمهایم را با گلهای قالی با دیده ای محزون به یادگار می کشم
صدایم را بشنو. نیازم را بشنو.
منم سایه ای بی خانه
منم منجلاب بهانه منم جهانی مملو از باد و باده
منم شبی لبریز از ستاره و ستاره و ستاره.
در شبستانی به خوابی برخوردم که خسته
خسته تر از من خسته
پی یک گذشته و آینده می گردد.
آرام باغهای میوه را از مرز واقعیت می پیماید
تا به ورطه نور راه یابد.
طنین رویاهایش
افکنده از آیینه ای لبریز از نگاه می لغزد
به آنجا که دهلیز نفسهای شتابان است
نغمه اقاقی
در آوای حزن انگیز بادی سرگردان
پشت شکوفه ای نو رس
قربانی یک سپیده می شود
و من اندوه سینه ام را
به دنبال گمشده ام می فرستم
تا پاسخ گوی دیوارهای اتاقم باشد....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |


خدایا واژه ها را گم کرده ام
نه ذهنم یارای یاری دارد نه دلم.
ذهنم خالی از گذشته
به حال و نه به آینده می اندیشد
و دلم با تمام دغدغه های دل گرفتگی
غرق و مدهوش در پی گمشده ای می گردد
که روزی تپش قلبم با آن جان گرفت
خواهم مرد
خواهم رفت
خواهم گذشت
اگر صدای نفسش روزی در نفسهایم
پنهان شود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
دستام رو به آسمون نگام از پشت پنجره گریزون لبام غرق سکوت و دلم تمام دلواپسی از خدا می خوام تو رو توی قلبم خواب ببینم کاش می دونستی بی تو شاپرکم خیلی غریبم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
صدای سوختن شمعی افکارم را مواج می کند او چه برای سوختن زمان را بی صبرانه پیش می برد و من چه بی تامل می خواهم در زمان جا بمانم...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |

دیشب روی اسکله ای رو به دریا
عکس ماه را نقاشی کردم
خنکای نسیمی چنگ در لابلای گیسوان پریشانم می انداخت.
اشک آسمان حکایت تمام حرفهای نگفته ام بود.
و خواب زمین در سکوتی وهمگین
مرا تا فردای رویاها می برد.
دیشب جغدی شوم پی یک ویرانه
تا صبح چشم به راه ماند و یک جیر جیرک
با خودش گفت و شنید
تا کس نداند حرفهای تنهاییش را.
د یشب مثل شب یک ستاره
چشمانم نا صبح سپیده درخشیدند.
ملودی یک تار شکسته را با تارهای تنیده یک عنکبوت پیله بسته
همساز ساختم.
زیر نور ماه شاپرکی را ندیدم که برایم برقصد.
فقط کفشدوزکی پرسه زنان در لابلای کوچه های برگ درختان
پی یک آشیان می گشت.
چقدر اینجا صدای زمزمه سکوت می آید...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
از شب و تاریکی گذشتم
به باور دریا رسیدم
در لحظه ساحل غوطه ور شدم.
امیدم را سوار بر قایق مواج کردم
بادبانش حسرت بود و ماه در آغوش آسمان زندانی.
طناب بادبان آخرین بوسه ماه را به ستاره طلبید.
حکمش مرگ بود و تنها امید ماه
صدای امواج آب بود و نگاه هراسان من.
اینجا آخر قدرت سکوت ماه است.
تهی شدم از لحظه های بودن
صدای فرو ریختن خود را با مرگ ماه شنیدم.
اشکهایم آمیخته با خواب شب و شهر بغض ماه را بدرقه کرد.
دست از گیسوی تابناک ماه بر کشیدم
و سکوت را به حرمت خدا سوگند دادم برای شفاعت ماه
ماه چه در باغ کبود آسمان به دار آویخته شد
من ماندم و تبلور یک رویا
من ماندم و خرمن سپید ستارگان
من ماندم و شب و شبی خالی از ماه.
در دوردستها
بادبادکی گریزان و سرگردان از بازی کودکانه
مدهوش ساحل و محراب چهره من.
آیا او تواند جای خالی ماه آسمانم را لبریز از حس کند؟
احساس قلب تنهای خود را به دست باد می سپارم
ماه را می خواهم برای حرارت افسون گر چشمانم
این منم و لبخند ماه
ثروت جهان را خواهم بخشید به آغوشتان
ماه را برای من بگذارید و بروید...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
منم غریبی سرگردان در کوچه های عزلت کفن پوش یک دل بی مرهم تسبیح به دست از حرمت سایه ها می گذرم. در مرگ لحظه ها از عرصه صدایی کم رنگ به آغوش خاموش دلم فرا خوانده می شوم. صدای پای شب را دور از چشم باران دفن می کنم. شاید محبت در همین نزدیکیها باشد چراغی سوسو کنان به دست می گیرم بروم به کوچه های خاموش بی کسی تنها همدمم آسمان و ماه و و خاک و زمین هر کدام ره پیموده به سویی از فراسوی ادراک فضایی بغض آلود می گذریم. هر کدام همچو خطی موازی خواب شب گرد عاشق را رنگ می زنیم. هر کدام اندوه دل خود را پشت سیاهی سایه درخت نارونی سبز نگه می داریم. بعد از تکاپوی یافتنمان این منم که غریب تر از هر حسی به لاک خاک آلود احساس خود بر می گردم...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
سلام... سلام به تو که از آن سوی روزنه آفتاب آمدی تا از پرچین شکسته دلم سراغ ماه را بگیری. برای خیر مقدمتان سبد سبد گل یاس فرش زیر پایتان... خوش آمدید این وبلاگ رو با تمام حسم تقدیم میکنم به تنها شاپرک خونه دلم...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |
در به روی باران می گشایم. در افسون ابدیت شناور می شوم. از روی سادگی پا بر روی دوش گل سرخی می گذارم. میان حضور دلتنگیهایم دستانت هم صحبت آسمان بی ستاره ام می شوند. اینجا دیگر ابری نیست.بارانی نیست. اینجا باور کردم غربت به هم ریخته است. اینجا دیگر نگاه نازک تپش قلبم ترک خورده است. می خواهم در دل چیزی داشته باشم. چیزی شبیه شاپرکی تنها. در این آبادی دل من بیابان نیست.سنگ نیست.کوه نیست. آسمان آبی نیست و ماه تابان. اینجا فقط دل هست که به دنبال پروانه های آب گرمی جوشان می دود. می خواهم عکس دستانت را در عرصه خیالم نقاشی کنم. شاید دورتر از مرغ سیمرغ نه شاید نزدیک تر از خدا به رگ گردنم تصویر آیینه ای باشد که در آن نگاهی همچو ترنم آوازی تیشه به ریشه احساسم زند. شاید او همان کسی باشد که آب و آیینه آفتاب و مهتاب ماه و ستاره و آسمان و زمین در بهر آغاز کلامش سوگند یاد کرده اند که تا آنجایی که دلم تو را فرا خواند از حادثه دل به خلوت تنهایی من راه نیابند... شاید تو روی خواب چشمهایم توانی پا گذاری اما ترسم که چشم باز کنم جای قدمهایت را آبی روان از صورتم بزداید و من باز در میان صدای کلاغها خبر از آمدنت گیرم...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت توسط <-عاطفه-> |