تبليغاتX
...دستانت را خواهم شاپرکم

تعبير خوابم را

تو تعبير كن

كه خواب ديدم

تو را ديدم

ميان قطره هاي اشك

ندانم من كه مه ديدم

يا كه تو را ديدم

فقط بدانستم كه حس كردم

دست بر سمت تو بگشودم

تو را در كنج آغوشم

رها ديدم

تو گويي من كمي مدهوش بودم

خواب بودم

پس چه ديدم ؟ ! پس چه حس كردم ؟ !

تو تعبير كن كه خواب من چه تعبيري بدارد ؟

فقط اين دان كه تعبيرش بدانم من :

تو راديدم

حس كردم در آغوشم

رها بودي

و اين تعبير خواب من مي بود ....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت توسط <-عاطفه-> |


صدايم كن 

ترنم آب شيرين است

رقص باد تبسم دارد

صدايم كن

آفتاب پر از نگاه است

چمن ها و شمعداني ها در لحظه هايم

عطر تو را جاري كرده اند

صدايم كن كه اينجا بي تو هيچ است...



_______________________________________




دريغم مدار كه من گوشه نشين سرنوشتم

دل به فريب نسپارم

زندگي را ملامت كردم

تو دريغم مدار

كه من محتاج نگاهم ...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط <-عاطفه-> |


 

و کلاغی در باغ،

سرگردان،

مرا یاد انداخت

که دگر بار بهار خواهد شد؛

 ومن

زین پس

به فردایی دگر اندیشم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را ديدم

در تاريكي افكارم.

آزاد و رها بودي

 و من

تنها اسير كلام تو...

آشفته حال،

تورا سايه پنداشتم

بيداد كه سايه نبودي...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو از صراحت پنجره اي دلگشا،

با لهجه نيلوفر صدايم كردي

و من از روي نسيم آب،

برايت آرزو كردم سعادت را ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشاپیش سال جدید رو به همه شما دوستان خوبم تبریک می گم

و امیدوارم سالی پر از شادی داشته باشین و التماس دعا...یا حق...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


 

   آنچه نوشتم بیداد دل تنهای من است.

   ناکام آنکه می خواند و می رود و می گذرد و می خندد

   و من بی تاب لحظه های خلوت خویشتنم.

   بگذار بگویند دیوانگان دل ندارند...

   دیوانگی مرا سهم رفتن خویش می خوانند.

            دریغ از آنکه خواندند  و تهمت عشقم زدند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   سکوت کن.

   بگذار بطان چشمه ،

   حیران ،

   چشم به گفتار تو باشند.

   اینجا،

   آب غریبستان است .

   برکه جایگاه خواب نیلوفر است .

   من و تو مسافریم.

                  خواب برکه را آشفته نسازیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   بیرون که میروی

   آسمان را با خود بردار.

   از کوچه باغ احساس رهگذر باش.

   دنیا را به دنیا و خدا را به خود واگذار.

   من به خدا خواهم گفت تو را رهسپار باشد ،

                                           هر جا که باشی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


 

     

 

 و تو در ایینه می تابی

بی انکه بداند خورشید

زار تابش تو...

ودر این وادی من می تازم

بی آنکه بدانم قسمت...

و در این حین من و تو

ما ساختیم بی آنکه بدانیم کیستیم...

 و در آنجا خدا می داند بهر هر کدام ما چه سرشته است...

و در اینجا خوب دانم که خدایا هنوز هم دوستت دارم...

 

سلام و یه معذرت خواهی بسیار بزرگ به همه شما دوستان خوبم.

بی نهایت مشغول هستم و کمتر فرصت سر زدن به شما خوبان رو به

دست میارم در حالی که از این مورد ناراحتم.امیدوارم شما دوستای

 گلم نگذارید به حساب بی معرفتی.به خدا بی نهایت حجم کارم

 سنگینه و این مدت هم که حسابی گرفتار چاپ کتابم بودم.

شکر خدا به چاپ رسید و پخش شد.

هر کدوم از دوستان که مایل باشن می تونن آدرسشون رو به

صورت خصوصی مایل بزنن یا که همین جا لیست کنن.

خوشحال می شم  غزل نگاه شما هم به تولد احساسم بیوفته.

همتونو به خدای حق می سپارم و باز به امید دیداری دیگر...یا حق...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


 

تا بگشودم چشم

خاطره

تنها مانده بود.

گذری از یاد

دوران مرگ سلولهای خاکستر نشین مغز

تنها سایه ای به یاد داشتند.

دیگر تو نبودی.

زمان گذشت

آدمیان خسته و شادان

روزگار گذراندند

و من

به خویشتن نگریستم.

تنها خاطره تو

به یادم مانده بود

و سوختم.

ساختم

بی آنکه تو بدانی

اما خاطره ات را فراموش نکردم.

نتوانستم.

نخواستم

ببرم تو را از یاد

تنها به یادگار من ماندی

تنها به خاطره ام بمان

تنها خاطره ام باش...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


   

   

  

      

  

 

     یه سلام ساده به حرمت همه دوستیهای شما.این بار با یه کار متفاوت اومدم.

 

             گروه هنری رز

 

   هر نوع بک گراند و فون آتلیه ای که باشه و مد نظرتون باشه می سازیم.

   شما دوستای گل و خوبی که می خواین عکسهای البومتون واسه

  همیشه ماندنی و زیباتر از آلبوم دوستاتون باشه می تونید با تهیه هر کدوم

  از این بک گراندها شامل بهترین ها و متفاوت ترینها باشین.بیش از ۳۰۰ مدل

  بک گراند زیبا.واسه شما که همیشه کنارم هستین یه تخفیف ویژه داره.

  فقط کافیه عکس خودتون رو برش بدین و توی این بک گراندها بذبرین و آماده

چاپ با بهترین کیفیت و در هر سایزی که بخواین.چند مدل کوچیک

از کارها رو گذاشتم.

   امیدوارم هر جا هستین شاد باشین و یا حق...

از کسی که توی این راه بی نهایت کمکم کرد و همیشه منو مدیون

خودش کرد ،تشکر می کنم و بوسه به دستان مهربونش...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


سلام به همه شما دوستای گل خوبی که همیشه کنارم موندین و در همه

 خاطره هام منو همراهی کردین.واسه نوشتن و احساس دادن و واسه بودن

 و نوشتن همه حرفهای دل و درد دلهای ....اومدم بگم که امشب هم

 خوشحالم هم یه غم سنگین روی دلمه.خوشحالم که مجوز چاپ کتابم رو

 گرفتم.  تهمت عشق . امروز . ساعت ۱۰ صبح مهر پای کاغذی زده شد

 که احساس کردم چقدر توی همه رویاهای بچه گونه و دنیای بزرگیم

به دنبالش بودم و حالا می تونستم کاغذ رو بو کنم.مثل اون روزهایی

که کتابای نو واسه مدرسه می گرفتم و بوی کتاب رو دوست داشتم و با

یه احساس زیبا جلد می گرفتم و...و امروز لمس کردم همه اون حسی رو

 که می نوشتم و حالا قراره که همه اون حرفها و خلوت خالیمو

 داشته باشن.و اینکه یه غم بزرگ روی دل کوچیکم مونده....اینه که

کسی که همش توی زندگیم بهم امید میداد و نفس بودنها رو بهم هدیه

 می داد....فقط می تونم بگم خاطرش تا به ابد واسم سبز می مونه...

در هر صورت از همه شماها هم واسه اینکه تنهام نگذاشتین و بهم

روحیه دادین سپاسگذارم.به امید روزی که بتونم جبران کنم.یا حق...

در ضمن یادتون نره که واسم شیرینی بگیرین.درسته که کتاب من

مجوز گرفته اما شماها باید شیرینی بدین....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


                           

   من...

   تو...

   بوسه ای برای ماه...

   و آخرین بدرود...

   هر از گاهی

   چند نقطه...

   بی کلام...

   ساده...

   پچ پچ...

   نخند...

      و آخرین لحظه ها ، چندی اشک از جنس خداحافظی...

   دستان ، تهی شده تنهایی

   چشمان نمناک و دل بیقرار و آتشکده

   صدا چه آرام می خواند نامم را

   نای تاب آوردن نیست

   مجال گریز می خواهم از وحشت اخرین شنیدن ها

   می خواهم نشکنم

   بغضم را در خفقان دلم خاموش می کنم

   نمی گویم خداحافظ...

        تنها به امید دیدار...

   خاطره هایم کجایند؟

   کاش نمی سوختم از آنچه محبت کردم

                                          و به تاراج بردند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   محبت کردم ، بی آنکه بدانم دل ندارد...

   احساس کردم ، بی آنکه بدانم احساس نمی داند...

   باختم بی آنکه بدانم برنده بود...

   غریبه بود و من آشنا خطابش کردم...

   اینک افسوس  ، تنها کلامم...

       کاش باور می کردم مردگان دل ندارند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


 

 

 

 

می شکنم

            آرام...آرام...

           آهسته...آهسته...

 بغض فرو می رود

      در حنجره ای بسته.

 چشمان  ، بسته

       بگذار هر آنچه می خواهند بگویند

          حرفهای خیالی و تهی از بودن

                      ـ مر دم ـ

  آه که چه بیهوده

             ایشان

          ـ مردم ـ

 ریسمان می بافند

    ـ حرفهای پوچشان را ـ

                      ـ تهمت ـ

 چقدر دوریم از دریا

 چقدر خالی هستیم از آسمان

 چقدر ما دلخوشیم...!!!

 بگذارید اندکی دلخوش حرفهای نا خوش باشند

 نه برای خود که خوشایند است !!!

 بل برای من . تو . ما...

           نا خوشایند...

              بسی نا خوشایند...

                       ـ تهمت ـ

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط <-عاطفه-> |


افزودن سايت يا وبلاگ شما به 150 موتور جستجو